تبلیغات
برف نو
سیاه مشق های مهدی شریفی

روزگار غریبی است نازنین...

نویسنده :مهدی شریفی
تاریخ:جمعه 29 فروردین 1393-10:44 ق.ظ


نمی دانم دنیا همیشه همینطور بوده است یا روزگار ِ این روزها این همه تحمل ناپذیر شده است. هر چه خوبی کنی و خوب باشی به چشم هیچ کس نمی آید، هیچ کس خوبی هایت را نمی بیند، کارهای خوبت به چشم نمی آید، نمی بینندت. اما کافی است یک اشتباه کنی، اشتباهت را پتکی می کنند و چنان توی سرت می کوبندش که نه تنها سر و گردن، که قفسه ی سینه ات هم خرد و له می شود. 



نوع مطلب : هذیان گویی 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بی تو جانم درد می کند

نویسنده :مهدی شریفی
تاریخ:سه شنبه 26 فروردین 1393-11:54 ب.ظ


امروز توی خیابان راه می رفتم. دلم هوای مادرم را کرد. بی اختیار تلفنم را از جیبم در آوردم و شماره ی خانه ی مادرم را گرفتم. چند بوق زد، یک نفر آن طرف خط جواب داد. الو....الو....الو...

من سکوت کرده بودم و می دانستم که آنجا دیگر خانه ی مادر من نیست و آن کسی هم که پشت خط می گوید الو نه مرا می شناسد و نه ...



نوع مطلب : دلم... 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

در دفاع از قربانیان ِ مرتکب ِ اعمال غیر انسانی

نویسنده :مهدی شریفی
تاریخ:دوشنبه 25 فروردین 1393-02:36 ق.ظ



چند شب پیش فیلمی خوب از یک کارگردان افغان دیدم که فکرم را به خود مشغول کرد. البته فیلم و سناریو خالی از اشکال نبود، اما در مجموع فیلم خوبی از کار درآمده بود. داستان از این قرار بود که دختری در خانواده ای که در آن زن از آزادی نسبی برخوردار است و حق تحصیل و چیزهای دیگر دارد. زنان خانواده برقع و روبند ندارند و پوششی شبیه به پوشش زنان مدرن در ایران دارند. آزادانه رفت و آمد می کنند و محدودیت کمی دارند. مادر خانواده زنی است که زندگی روزمره ای دارد و روابط اجتماعی و دوستان قابل توجهی دارد و زندگی اش تنها به چهاردیواری خانه محصور نمی شود. مادربزرگ خانواده زنی است مهربان و ساکت و صبور. پسر خانواده در ابتدای جوانی قرار دارد و دلمشغولی اش کبوتر بازی و سگ بازی است، پدر خانواده مردی است محترم که شغلش خنثی کردن مین و کار کردن در بخش نظامی است و دختر خانواده که نامش وَجمه است، دختری است که داستان حول محور او پیش می رود.

وجمه طی اتفاقی با پسری آشنا می شود که نامش مصطفی است و کارشان به رابطه جنسی می کشد و دختر از مصطفی باردار می شود. اما مصطفی با شانه خالی کردن از مسئولیت اتفاقی که بین شان افتاده دختر را به این متهم می کند که معلوم نیست که بارداری حاصل رابطه ی او و جمه است. دلیلش هم این است که وقتی وارد رابطه جنسی شده اند اثری از برداشته شدن بکارت وجمه (یعنی خون) ندیده است، بنابراین معلوم نیست که بچه متعلق به او باشد. پدر خانواده از ماجرا مطلع می شود و به خانه باز می گردد و با خشونت بسیار زیادی همه را به باد کتک می گیرد و دختر را در انباری خانه حبس می کند. در ابتدا تلاش می کند مصطفی را متقاعد کند که با وجمه ازدواج کند که موفق نمی شود، بعد با دوست قاضی اش برای کشتن مصطفی مشورت می کند که از خیر این کار هم می گذرد و نهایتاً با کمک دوستی وجمه را برای سقط بچه به هندوستان (که سقط جنین در آن قانونی است) می فرستند.

نمی خواهم به جنبه های احساسی و ساختار خوب فیلم بپردازم. چیزی که ذهنم را درگیر کرد این بود که معمولاً طی این اتفاقات تفکر مدرن حق را به دختر می دهد و قربانی اصلی را دختر می داند. چرا که او را مالک تن خود می داند و رابطه ی جنسی را حق او می شمرد و آن را مذموم نمی داند (که البته من هم با این گزاره موافقم).

اما چیزی که همیشه در این روابط مغفول می ماند، خشونتی است که به پدر خانواده (و عموماً مردان خانواده) تحمیل می شود. زندگی کردن در ساختار سنتی، مفهوم آبرو، ننگ، لکه دار شدن و خیلی مفاهیم دیگر پدر را در وضعیت بسیار بدی قرار می دهد.پدری که جوانی و زندگی اش را وقف خانواده کرده و در بدترین شرایط با جان خود بازی می کند تا معاش خانواده را تأمین کند. از طرفی دختر خانواده، فرزند آن پدر است و بی شک پدر فرزندش را بسیار دوست دارد و صدمه رساندن به دختر باعث عذابش می شود. اما آن چه که به چشم می آید کتک زدن پدر است، در حالی که هم دختر و هم پدر -هر دو- از این خشونت رنج می برند. از سوی دیگر برملا شدن باردار شدن دختر در جامعه ای سنتی، خشونتی بی حد را بر پدر و اعضای خانواده تحمیل می کند. خشونتی که درک آن برای دنیای مدرن تا حدی دور از دسترس است.

من نمی خواهم از خشونتی که در این روابط بر زنان تحمیل می شود دفاع کنم، اما از زاویه ای دیگر به ماجرا نگاه می کنم و باور دارم خشونتی که مثلاً به پدر یا مادر یا برادر خانواده تحمیل می شود، خشونت قابل تحملی نیست.

نتوانستم آن چه که در ذهن دارم را به خوبی روی کاغذ بیاورم.



نوع مطلب : اجتماعی 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

علیشاه مولوی

نویسنده :مهدی شریفی
تاریخ:پنجشنبه 15 اسفند 1392-10:10 ب.ظ


 

آن کو به یکی "آری" می میرد

نه به زخم صد خنجر

خبر کوتاه بود و بُهت انگیز. علیشاه مولوی درگذشت. وقتی خبر فوت علیشاه مولوی به دست حمید رسید، مبهوت ماند و انگار آب یخی رویش ریختند. چند ثانیه ای حتی نمی‌توانست حرف بزند و بعد از آن هم همینطور بُهت زده و حیران و مغموم بود.

من ایشان را از نزدیک نمی‌شناختم و ندیده بودم. اما با واسطه او را می‌شناختم و کارهایش را هم دیده بودم و برایش احترام خاصی قائل بودم. وقتی اولین بار شعرهایش را خواندم، تنها عبارتی که به ذهنم رسید این بود که او "شاعر آزادی"ست و آزادی از رگ و پی شعرش فوران می‌کند. او شاعر آزادی و طبیعت بود. او تنها بود، او شاعری تنها بود و در تنهایی ما را ترک کرد.

نام روستای محل تولد وی شباهت عجیبی به سبک زندگی اش داشت؛ علیشاه مولوی چند ماه پیش از کودتای سال 1332 در 22 دی ماه 1331 در «گَرسَنگی» خوزستان به دنیا آمد و تمام عمر برای این‌که تن به سانسور رسمی و حتی غیررسمی ندهد،  کارهایش را با هزینه‌ی شخصی چاپ می‌کرد و هرگز آنها را برای ممیزی به ارشاد و ناشرها نمی داد.

مرد بزرگی بود که در زمانه ای تلخ می‌زیست و همه‌ی عمر را برای آرمان هایش جنگید و هیچ‌گاه تسلیم نشد.

به احترام علیشاه مولوی تمام قد می ایستم و سکوت می کنم.

علیشاه مولوی

 

 



نوع مطلب : عشق 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مست می کند آدم را

نویسنده :مهدی شریفی
تاریخ:جمعه 9 اسفند 1392-03:47 ب.ظ


مثل کسی که انگورهای سیاه را چنگ می‌زند تا شرابی ناب بسازد، صدای ام‌کلثـوم، تمام وجودم را چنگ می‌زند،

زیر و رو می‌کند،

به اوج می‌برد،

خون توی رگ‌هایم می‌دود،

قلبم را به تپش می‌اندازد و

بی‌قرارم می‌کند

ام کلثوم - برف نو


نوع مطلب : عشق 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :38
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...