تبلیغات
برف نو
سیاه مشق های مهدی شریفی

نداری... خبر ز حال من نداری

نویسنده :مهدی شریفی
تاریخ:دوشنبه 20 مرداد 1393-02:46 ب.ظ


توی خودم فرو رفته ام. مثل حیوانی که از یک جنگ و گریز زنده مانده است، زنده مانده است که دوباره برای جنگ و گریز بدود، عرق بریزد، بترسدو زنده بماند. از همه چیز می ترسم. از خودم، از تو، از همه چیز. لاشه ی متعفنم را روی دوشم انداخته ام و به این طرف و آن طرف می کشم. سنگینی ام روی شانه هایم آزارم می دهد، غمی بزرگ قلبم را می فشارد. به اطرافم نگاه می کنم، موجوداتی می بینم که mark انسان بودن را با خود دارند، اما می درند، همه چیز ار می درند، همه چیز را... و پوزه هایشان خون آلود است.



نوع مطلب : هذیان گویی 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کاش تو بودم...

نویسنده :مهدی شریفی
تاریخ:یکشنبه 19 مرداد 1393-07:37 ب.ظ


زندگی به همان حماقت سابق ادامه دارد. نه امیدی است و نه آروزیی و نه آینده ای و گذشته ای. چهار ستون بدن را به کثیف ترین طرزی می چرخانیم و شبها به وسیله ی دود و دم و الکل به خاکش می سپریم و با نهایت تعجب می بینیم که باز فردا سر از قبر بیرون آوردیم.

از نامه های صادق هدایت به حسن شهید نورائی



نوع مطلب : صادق هدایت 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

جهان ناپایدار روابط انسانی

نویسنده :مهدی شریفی
تاریخ:شنبه 28 تیر 1393-06:44 ب.ظ


این چند سطر ، فارغ از هرگونه قضاوت ارزشی، مبنای علمی و صرفاً بر اساس تجربیات عینی است:

1.   انسان موجود تنهایی‌ست، هر چه زمان می‌گذرد بر تنهایی انسان افزوده می‌شود. گذر زمان علیه انسان‌هاست. این که آدم‌ها با گذشت زمان و آمدن آدم‌های جدید به زندگی‌شان تصور می‌کنند که از تنهایی‌شان کاسته شده‌است، توهم است. این توهم ریشه دارد. انسان تنهاست و تمام زندگی‌اش تلاش می‌کند که این تنهایی را پر کند. اما اتفاقی که در واقع رخ داده‌است این است که او دور و بر خود را شلوغ کرده‌است تا تنهایی‌اش به چشم نیاید. انسان گرفتار ارتباطی است که «منافع» مهم‌ترین وجه شکل‌دهنده‌ی ساختار آن است. لازم به گفتن نیست که منافع همواره مادی نیستند و در زندگی انسان منافعی وجود دارد که به تعبیری می‌توان آن را منافع غیرمادی نامید.

2.   رابطه‌ی عاطفی چیست؟ انسان چرا به رابطه‌ی عاطفی نیازمند است؟ به نظر من رابطه‌ی عاطفی همان نقطه‌ی تلاقی منافع غیرمادی انسان‌ها با یکدیگر است. (البته لذت جنسی در شکل‌گیری روابط عاطفی نقش تعیین‌کننده‌ای دارد.) گاهی فرد از بودن در کنار کسی و ارتباط داشتن با او، فارغ از هر گونه مناسبات مادی و جنسی، لذت می‌برد و احساس رضایت می‌کند. اما این احساس لذت از چه نشأت می‌گیرد؟ انسان‌ها بنا به اشتراکاتی که در حوزه‌های مختلف با یکدیگر دارند به یکدیگر جذب می‌شوند و شبکه‌ای از ارتباطات را تشکیل می‌دهند. آن‌چه که این شبکه را شکل می‌دهد توهم شناخت «نقاط اشتراک» است. نقطه‌های اشتراک در منافع مادی و غیرمادی. نیاز انسان به رابطه می‌تواند ریشه‌های عمیق تاریخی و انسان‌شناختی داشته باشد. در این‌باره، دیرینه‌شناسان و روانکاوان و روانشناسان و دانشمندان علوم اجتماعی به قدر کافی سخن گفته‌اند. من مهم‌ترین عامل ورود انسان‌ها به روابط عاطفی را «ترس» می‌دانم، ترس از تنهایی.

3.   تنهایی مثل تاریکی است که انسان ناتوان می‌شود. در تاریکی انسان دید مناسبی ندارد، نمی‌داند که آن‌سوی تاریکی چه چیزی/ چه کسی/ چه اتفاقی انتظار او را می‌کشد. اغلب انسان‌ها از تاریکی هراس دارند. انسان در تنهایی احساس می‌کند که به شدت ناتوان و آسیب‌پذیر است. نمی‌داند چه چیزی/ چه کسی/ چه اتفاقی انتظار او را می‌کشد. انسان از تنهایی می‌گریزد.‌

4.   انسان‌ها بر مبنای اشتراکات با یکدیگر وارد رابطه می‌شوند. اما آن‌چه که در واقعیت رخ داده‌است، توهم شناخت از اشتراکات است. هر انسانی در جهان مختص به خود زندگی می‌کند که عمیقاً با جهان دیگری تفاوت دارد. اما نیاز به گریز از تنهایی و مصونیت از آسیب، آدمی را بر این وامی‌دارد که با دیگری وارد رابطه شود. مبنای رابطه هم شناخت و اطمینان از نقاط اشتراک است. هر انسان با شابلون خود به سراغ دیگری می‌رود و با شابلون خود اشتراکات را می‌سنجد. بنابراین او دیگری و جهانش را به درستی نمی‌شناسد، آن‌چه را که دوست دارد در طرف مقابلش می‌بیند. از همین رو با گذشت زمان متوجه حفره‌ی عمیقی که بین تصور ذهنی‌اش از طرف مقابل و آن‌چه که واقعیت‌ِ اوست می‌شود.

5.      انسان تنهاست و روابط انسانی به شدت متزلزل است.

alone



نوع مطلب : هذیان گویی 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

:-(

نویسنده :مهدی شریفی
تاریخ:چهارشنبه 25 تیر 1393-08:19 ب.ظ

 

بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم

با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم



نوع مطلب : دلم... 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ازت دلخورم

نویسنده :مهدی شریفی
تاریخ:جمعه 13 تیر 1393-12:57 ق.ظ

روز وصل دوستداران یاد باد                     یاد باد آن روزگاران یاد باد

کامم از تلخی غم چون زهر گشت            بانگ نوش شادخواران یاد باد

گر چه یاران فارغند از یاد من                   از من ایشان را هزاران یاد باد

مبتلا گشتم در این بند و بلا                      کوشش آن حق گزاران یاد باد

گر چه صد رود است در چشمم مدام         زنده رود باغ کاران یاد باد

راز حافظ بعد از این ناگفته ماند                ای دریغا رازداران یاد باد

(حرف های زیادی برای گفتن دارم. اما سکوت می کنم و امیدوارم مخاطب من پیامم رو گرفته باسه)

 



نوع مطلب : حافظ خوانی 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هزار تف و لعنت به نژادپرستی

نویسنده :مهدی شریفی
تاریخ:سه شنبه 27 خرداد 1393-01:27 ق.ظ

وقتی مطلب زیر را در یکی از صفحات فیس بوک (ژانر) خواندم، تنها کاری که از دستم برآمد اشک ریختن بود:


اینایی که وقتی ماجرای حمله به خونه‌ی افغانستانیها رو مطرح کردیم، دسته جمعی ریختن و تو کامنتا نوشتن "جواب های، هویه".

از اونجایی که میخوایم تمام تلاشمون رو برای نشون دادنِ بیلاخ به این نژادپرستا صرف کنیم، خبر تکان دهنده‌ای رو در ادامه میاریم تا بفهمن نتایج این «افغان ستیزی» چی میتونه باشه.

کسی که هادی بی‌گناه رو به خاطر ملیتش زجر داده و کشته، یکی از هموناست که جنایت "نظام آباد قزوین" رو بی عذاب وجدان توجیه میکردن. یکی از اونا که نمیدونن فاشیسم انتها نداره و میتونه هر گندی رو تطهیر کنه...

خبر رو بخونیم و کمتر زر بزنیم. وقتشه به نژادپرستا «نه» بگیم. به عرب ستیزا، به افغان ستیزا، به تُرک‌های فارس ستیز، به فارس‌هایی که به تُرک‌ها میخندن. باید اینها رو با پا نشون بدیم و نه بگیم به حرفای صد من یه غازشون.

هادی قاسمی فرزند ظاهر قاسمی از مهاجران افغان در شهرستان قلعه‌ی نو استان تهران می‌باشد. هادی قاسمی از خیابان ربوده می‌شود. بعد از ربوده شدن هادی، خانواده‌ی او سراسیمه شده و با نیروی انتظامی تماس می‌گیرند. افرادی که فرد مظنون را با هادی دیده بودند، او را به پولیس معرف می‌کنند. گفته شده که این فرد چندین روز متواتر در دور و بر هادی دیده شده است. پولیس فرد مظنون را دست‌گیر می‌کند. فرد مظنون در اول منکر ربودن هادی می‌شود و در جریان بازجویی‌ها به جرم خودش اعتراف می‌کند.

فرد مظنون جریان این حادثه را به پولیس چنین گفته است: او هادی را ربوده و به مکانی خارج از شهر می‌برد. در خارج ‌شهر بالای هادی تجاوز می‌کند. پس از تجاوز، هادی را مورد ضرب و شتم قرار می‌دهد. با چندین ضربه‌ی سنگ به سر هادی، او را در آن‌جا رها می‌کند. فردای آن روز، برای اطمینان از مرگ هادی، دوباره به محل جرم می‌رود. هادی با زخم سرش و تمام ضربات روحی و روانی، هنوز نفس می‌کشیده است. مجرم دوباره با‌ وارد کردن چند‌ضربه‌ی دیگر، هادی را به قتل می‌رساند. مجرم برای از بین بردن آثار جرم، روی بدن کودک اسید می‌پاشد. از اثر‌ پاشیدن اسید، فقط پشت سر و کف دست راست کودک سالم و قابل تشخیص بوده‌اند.

کشته شدن هادی ادامه‌ی قتل زنجیره‌ای کودکان افغان توسط این فرد ایرانی بوده است. مظنون در جریان بازجویی اعتراف کرده است که پیش از این نیز به جرم‌های مشابهی دست داشته است. هادی پنجمین مورد است. مظنون گفته است که پیش از این نیز بالای چهار کودک زیر ده سال افغانی تجاوز کرده است و آن‌ها را به قتل رسانده است. کاری که از هر جهت برایش آسان بوده است. تجاوز بالای کودک افغانی نه پی‌گرد قانونی از طرف دولت ایران دارد و نه خانواده‌های افغان جرأت شکایت کردن را دارند. مظنون در جریان بازجویی گفته است که افغان‌ها حق زندگی را از ما گرفته‌اند.

به نقل از صفحه ژانر:

https://www.facebook.com/BIG.janr?fref=nf




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پاییز پدرسالار

نویسنده :مهدی شریفی
تاریخ:جمعه 23 خرداد 1393-01:36 ب.ظ

رمان «خزان خودکامه» ـ به قلم گابریل گارسیا مارکز و ترجمه اسدالله امرایی که نشر ثالث در سال 1391 منتشر نموده است ـ را خواندم. (این رمان با عنوان «پاییز پدرسالار» و به ترجمه هایی از حسین مهری، محمد فیروز بخت و شاهرخ فرزاد نیز منتشر شده است.)

ترجمه ای روان و خوب را تجربه کردم. همان چند خط اول داستان، مارکز مخاطب را با جنازه ی متعفن دیکتاتور مواجه می کند و سوالی که ذهن را به خود مشغول می کند این است که نویسنده با لو دادن مرگ دیکتاتور، چگونه می خواهد در 300 صفحه ی پیش رو داستانش را پیش ببرد. داستان دیکتاتوری که سن آن را بین 107 و 232 سال تخمین می زنند و 5000 بچه ی نامشروع دارد و وقایع گوناگونی را از سر می گذارند. هیچ کس به یاد ندارد که از چه زمانی حاکم بوده است و احتمال مرگ او از مخیله هیچ کس عبور نمی کند. با این حال جسد کپک زده ی او را در دفتر کارش و به طرز فاجعه باری می یابند. روایتی روان از حالات و زندگی شخصی دیکتاتور، جهان زیست مردم در فضای دیکتاتوری و همدستی هیئت حاکمه در انواع جنایات.

آنچه که بیش از هر چیز توجه مرا جلب کرد تنهایی نامتناهی دیکتاتور بود. بی اعتمادی محض و زندگی ِ سراسر ملال و رنج. دیکتاتوری که بیش از هر چیز از فقدان عشق رنج می بَرَد و بیش از آن، دروغ ِ محض در اطرافش موج می زند. اطرافیانِ او برای خوش آمدن دیکتاتور از هیچ دروغی پروا ندارند و جالب آنکه خودِ دیکتاتور نیز می داند که همه چیز دروغ است. زنده بادهایی که خیل مردم در مراسم های مختلف برای وی سر می دهند و گزارش های مختلفی که از پیشرفت کشور می آید. اما او تنها سرمایه اش را عشق مردم به خودش می داند، در حالی که آگاه است که این نیز دروغ است و مردم از او نفرت دارند.

مارکز با هنرمندی زندگی متعفن و غرق در گنداب دیکتاتور را به واژه در می آورد.

نکته ی دیگری که توجه ام را به خود مشغول کرد، شیوه ی نگارش کتاب بود. گویی کسی یا کسانی، خسته و اندوهگین و غمزده و ناامید، سر را در میان دستهای خود گرفته و با صدای شبیه به ناله، یکریز حرف می زنند و حرف می زنند و حرف می زنند. گاهی چند صفحه می خوانی و با «نقطه» مواجه نمی شوی. خود ِ شیوه ی نگارش هم احساس زندگیِ مرگ آلود و خفگی در فضای دیکتاتوری را به مخاطب القا می کند.



نوع مطلب : بخشی از یك كتاب 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :29
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...